آموزش

عبده محمد للری ( داستان عاشق سینه چاک بختیاری )

  1. للر منطقه ای از توابع شهرستان مسجدسلیمان یا دقیقتر شهرستان اندیکا ،للر حدفاصل خوزستان وچهارمحال بختیاری است منطقه للر دارای آب وهوایی ییلاقی دارای درختان انبوه ازجمله باغات انار ،منطقه کتک نیز درمجاورت للر می باشد .این مناطق دارای ناردانه معروف هستند (دانه انار خشک شده).للر مطعلق به ایل هفتلنگ باب بهداروند طایفه للری میباشد وکتک متعلق به ایل چهالنگ ممصالح طایفه کتکی میباشد.للر رابه روایتی جعفر قلی خان بهداروند از چها لنگها خریداری کرده بود
  2. دیرونه به زر خریم للر به گامیش کلبعلی بعدخودم پا بنه وا پیش
  3. واما
  4. عبده محمد للری مردی ازایل هفلنگ (هفتلنگ)بختیاری ازتبار بهداروند از طایفه للری اوفرزند علی بکی للری
  5. خدابس موری زنی از ایل هفلنگ (هفتلنگ) بختیاری از تبار دورکی طایفه موری اسه وند او دختر بهلول موری اسه وند
  6. می نویسم نشست وملاقاتی که خود(علی بلدی) با عبده محمحد داشت:
  7. دراسفندماه سال یکهزاروسیصدوهشتادوسه شمسی من (علی بلدی)که از اعضای اصلی سازمان جمعیت بختیاری بودم جهت ملاقات وفیلمبرداری از عبده محمد به اتفاق حاج علیمرادناصری کتکی وکربلائی حبییب ابراهیم وند ازایل ذلقی به سراغ عبده محمدللری رفتیم .اما خبر داشتیم که اوبه منزل پسرش به دزفول آمده بود،نزدیک غروب بود که سه نفرمان از شوشتر به سمت دزفول با یک ماشین حرکت کردیم هواتاریک شده بود که درب منزل پسرش که بین مدرس وولی آباد دزفول بود رسیدیم پسرش در راباز کرد مارا به گرمی تحویل گرفت آن دونفر را بطور کامل می شناخت آنها ابتدا مرا معرفی کردند جریان را به او گفتند اوبیان داشت پدرم الان دربیماستان بستری است دوسه روز دیگر مرخص می شود. ما خداحافظی کردیم مجددا سه روزدیگردوباره هر سه نفرمان به دزفول برگشتیم رفتیم منزل پسرش عبده محمد هم از بیمارستان مرخص شده بود .
  8. نشستیم پس ازسلام احوال پرسی وبدنباشی به عبده محمد ، حاج علیمراد ابتدا مرا به عبده محمد معرفی کرد او بزرگان طایفه ما را کامل می شناخت، سراغ می گرفت من هم به او جواب می داددم اما افرادی که می گفت اکثرا فوت کرده بودند که من فقط نام آنها را شنیده بودم . بلاخره سر سخن رادر مورد قضیه با وی باز نمودم . از او سوائل کردم که قضیه خودت و خدابس را بیاد داری ، او یک مرتبه اشک درچشمانش حلقه بست لحظه ای چیزی نگفت ، سپس با لبی گریان چشمانی اشک بار سه مرتبه گفت : پس بیاد ندارم! پس بیاد ندارم !پس بیاد ندارم!(چرا بیاد نداشته باشم ) با او قرا گذاشتیم که فردا گروهی هستیم که می خواهیم از شما درمورد داستان خودت وخدابس فیلمبرداری کنیم مشکلی نیست ؟ گفت مشکلی نیست خدمت هستم .صبح روز بعد دوباره من (علی بلدی) به اتفاق کربلائی حبیب ابراهیم وند، احمد بارونی (احمد بختیاری) مسئول سازمان جمعیت بختیاری شعبه شوشتر ، ناصر جمشیدی بلیوند ، مجید زیلائی بهداروند، امید زرده کوهی بابااحمدی، خلاصه نزدیک به بیست نفر بودیم که از شوشتر به سراغ عبده محمد للری به دزفول رفتیم اما این مرتبه حاج علیمراد مهمان داشت ونتوانست با ما بیاید تا به منزل پسر عبده محمد رسیدم پس از سلام خوش آمدی عبده محمد از من سئوال کرد علیمراد نیامده ؟من به او گفتم که مهمان داشت نتوانست بیاد بلاخره داستان رااز وی پرسیدیم که او بطور کامل به شرح زیر بیان داشت:
  9. گفت من درآن زمان با همسر اولم که دختر حاج آزاد للری یکی از بزرگان للر بود ازدواج کرده بودم ویک پسر هم داشتم، پسر بزرگه ام که ستار نام دارد ، مال (خانه) بهلول موری ( پدر خدابس ) هم درمنطقه شیمبارسر رگ امام زاده صالح ابراهیم (ع) بود ، آشنایی دیرینه ای هم با وی داشتیم به خانه وی رفت وآمد داشتم که درآن موقع به خدابس دلبستم از اوبه پدر ش خواتستگاری کردم جواب مشخصی به من نمی داد ، مرا امروز فردا می کرد تا فکر بکنم ، تا با دخترم صحبت کنم ، تا با فامیل هایم صحبت کنم بلاخره فکرکرد که شاید من منصرف شوم اماناگفته نماند خدابس هم به ازدواج با من علاقه زیادی داشت ،ولی نمی توانست پیش پدرش رو کند . بعد از گذشت چندماه فهمیدم که خدابس را می خواهند به شخص دیگری بنام احمد بدهند (ازدواج کند)خیلی ناراحت شدم خدابس هم چنان ناراحت بود و بغض گلویش را گرفته بود که نمی توانست حرف بزند من به خانه بهلول پدر خدابس رفتم وگفتم چرا نامزد مرا به کس دیگری داده ای بهلول جواب داد من دخترم را به مرد متاهل نمی دهم خلاصه با بحث گفتگو بجایی نرسیدیم من از خانه بهلول بدون خداحافظی بلند شدم خدابس هم به منزله اینکه مرا بدرقه کند چند قدمی کنار خانه بامن راه آمد به او گفتم دختر شما راضی به ازدواج با من هستی ؟ خدابس جواب داد من اگر ازدواج کردم فقط با خودت عبد ه محمد . گفتم قاصدی پیش تو می فرستم پنا ه بر خدا درست می شود . خلاصه چهارشنبه 21 ماه شب عروسی خدابس با احمد بو د.دو اسب وزین شده آماده کردم در نزدیک مال بهلول پدر خدابس رفتم دستمالی که همیشه دور گردنم بود را باز کردم برای نشانه واطمینان به قاصدی که واقعا راز نگهدار وزرنگ بود دادم گفتم به خدابس بده وجایگاه مراهم به خدابس نشان بده . خدابس هم درحالی که همه مشغول انجام کارها برای مهمان ها که صبح به عروس می آمدن بودن از فرصت استفاده نمود و بدون اینکه کسی بفهمد بدنبال قاصد خودش را به من رساند . هردومان سوار شدیم خودمان رابه باغات کتک رسانیدیم . بعد از چند ساعت که مطلع شدند خدابس کجا رفته اورا غیب زده،در جستجوی خدابس بودند اما ردی هم از ما را پیدا نکردند . ولی می دانستند که کار من است . صبح زود بود که ملا محمدحسین یکی از کلانتران ایل چهالنگ (کتکی) مرا در باغ دید گفت عبده محمد خیر باشد گفتم خیر نیست شر است . وقتی که داستان را برای وی گفتم خیلی ناراحت شد ! وگفت چرا این کار را کردی؟گفتم کار بدی نکرده ام آن دختر به رسم امانت پیش من است . فقط تورا به خدا کاری بکن که ما باهم ازدواج کنیم .ملا محمدحسین یک جاجیم برای رواندازمان ومقداری آذوقه خوراکی برای من آورد ،من وخدابس تا شب در باغات کتک ماندیم هوا که تاریک شد رکا بزنان خودمان را به کوه لیله رساندیم به مدت یک ماه تمام سر کوه لیله بودیم که بجز قاصدی که برای ما آب ونان می آورد هیچکس ما را نمی دید . هردو طایفه(طایفه للری ، طایفه موری) در جستوی ما بودند، بزرگان هم در فکر آرامش ایل وازبین بردن اغتشات دو طایفه نسبت به موضوع ما. در آن زمان امیر بهمن خان صمصام حکومت وقت ایل بختیاری بود و از قضیه کاملا اطلاع داشت. بزرگان طایفه للری و کتکی وبزرگان طایفه موری در آن زمان(ملا غلامرضا ،ملا فیض اله ،ملا پیرزا ،ملا بازفتی) درموردقضیه من جلسه ای داشتند من به وسیله قاصدی که داشتم وبه من اطلاعات می رساند اطلاع یافتم خدابس را در کوه مخفی کردم وخودم را به مجلس آنان رساندم پس از سلام ونشستن گفتم ای بزرگان ایل شما را به خدا قسم می دهم که من وخدابس عاشق هم هستیم یا مشکل مارا حل کنید که به هم برسیم یا با همین اسلحه خودم که به شما تقدیم می کنم مرا بکشید.جالسین هم از این حرف من خوششان آمد در همین حین بود دو سوار را مشاهده کردیم که به مجلس ما ملحق شدند وگفتند که از مامورهای امیر بهمن خان هستیم . خان گفته که بزرگان ایل موری سریعا پیش من بیانند وخدابس وعبده محمد را هم پیدا کنند وبا خود بیاورند .حضررات موری مامورها ی خان را با احترام فرستادن وگفتند ما حتما دراسرع وقت خدمت خان می رسیم .مامورین رفتن وبزرگان ایل هم چندی بعد از ما مورین رفتن خدمت خان ،من هم رفتم وخدابس را برداشتم ویک دوساعت بعداز اینکه بزرگان رفتند . رفتیم خدمت خان . امیر بهمن خان پرسید شما عبده محمد ریسی للری هستی ؟ گفتم بله من عبده محمد هستم . خان پرسید چرا دختر مردم را دزدیدی ؟ جواب دادم خان من دختر مردم را با زور نبرده ام او را ندزدیدام همدیگر را دوست داشتیم ومی خواهیم با هم ازدواج کنیم . به من در حالی که سر پا ایستاده بودم وبه سو لات خان پاسخ می دادم گفت بنشین . خان با صدای بلند گفت خدابس صادقی؟ خدابس با لباس های زیبای محلی که به تن داشت بلند شد وجواب داد بله، خان سوال کرد عبده محمد شما را با زوربرد ومجبورتان کرد که با او رفتید خدابس جواب داد ای خان عبده محمد مرا مجبور نکرد وبا زور نبرد ما همدیگر را دوست داشتیم من اورا مجبور کردم که با هم برویم و از شماخان بزرگ می خواهم که مشکل ما را را حل کنی تا به هم ازدواج کنیم. سپس خدابس به حضرات موری رو کرد وگفت که هیچ کس حق ندارد به عبده محمد کاری داشته باشد من دوست دارم با اوازدواج کنم. خان شوهر اول خدابس را خواست وبه اوگفت که من خدابس را به شما میدهم مشروط براینکه دیگر نگذارید با عبده محمد برود .گفت خان به خدا هرکاری بکنم آخرش می رود،خان به او گفت که این زن به دردتو نمی خورد سپس خان به حضرات موری گفت سریعا این برنامه را تمام کنید که به رسم بختیاری همان جا صورت مجلس ازدواج من وخدابس را نوشتند وامیر بهمن خان صمصام هم مهر نمودند وشیربهاء که در محل بختیاری رسم بود را مشخص کردند به پدر دختر (بهلول صادقی) تحویل دادم خان گفت که رضایت احمد را باید جلب کنید .درحالی که روبروی خان ایستاده بودم واز خوشحالی در خود می پیچیدم دست را به نشانه اطاعت روی چشمم گذاشتم . خان گفت که چه داری بهش بدی؟ گفتم خان انبارهای غله ام را غارت کرده دویست من گندم ودویست وپنجاه من جو ازمن برده ،گندمها برای او جوها را پس بده ، یک راس ماده گاو ویک راس ورزا (گاونرکه با آن شخم می زنند)ازمن برده ماده گاو برای او ورزا رابه من بده ، یک راس قاطر ویک راس خر از من برده خر برای خودش وقاطر را به من پس بده. خان به او گفت راضی هستی؟ او گفت نه .خان گفت راضی نیست ، گفتم خان هرچه از من غارت کرده همه برای خودش ، خان به او گفت با این حرف راضی هستی؟ اوآرام گفت بله. من مبلغ دوتومان به عنوان شیرینی به مامورین خان دادم مبلغ دویست تومان هم به کدخدایان موری ، خان به من گفت که به محض اینکه من به قلعه زراس آمدم خودت را به من معرفی کن (قلعه زراس منطقه ای در اندیکا مقر حکومتی خان در اندیکا بود).من وخدابس به مسجدسلیمان آمدیم ودر محضر ازدواج نمودیم .درمدتی که ازدواج نکرده بودیم خدا وکیلی مثل محارم با هم بودیم. خدابس را به محل خودمان نزدیک چال منار آوردم می خواستم که خانه ای جداگانه برای او وهمسر اولم که دختر حاج آزاد للری بود واز یک خانواده محترم بود تهیه کنم همسر اولم قبول نکرد وگفت این دختر غریب است وما باهم در یک خانه زندگی می کنیم البته اگر او دوست داشته باشد. هردو همسرم درصفا وصمیمیت دریک خانه زندگی می کردند ،به حکم خان هم توجه نکردم ودیگر خودم را به او جهت جریمه قانونی معرفی نکردم. یک سال ونیم از ازدواج من وخدابس می گذاشت در حالی که خدابس شش ماه حامله بود او مبتلا به یک بیماری نا مشخص شد من هم کنارش نشته بودند مامورهای خان واردخانه شدند ومرا دستگیر کردند وبه قلعه زراس بردند ،شب مبلغ یک تومان به دومامور دادم مرا آزاد کردند همان شب به خانه خودم واقع در چال منار آمد تا از در واردشدم خدابس تا که چشمش به من افتاد در حالی از شدت درد به خود می پیچید وبه مادرش تکیه داده بود بلند شد وسرش را روی شانه ام گذاشت وگفت بنشین تاکه نشستم انگار اصلا جان نداشته . از آن روز که خدابس رحمت خدا رفت یک روز نبوده که بیاد او نباشم . سه ما ه تابستان کنار قبر او خوابیدم .عبده محمد بعد از گذشت ساله هنوز هم در حالی که از معشوقه خود (خدابس ) حرف می زد اشک از چشمانش سرازیر می شد . بعد از اینکه صحبتش تمام شد من سوال کردم که سن شما چند سال است عبده محمد گفت من بیشتر یکصدوده سال سن دارم من تعجب کردم به به پسرش نگاه کردم پسرش گفت که او در شناسنامه متولد1293 شمسی است ولی راست می گوید در منطقه للر افراد اداره ثبت احوال دیر آمدند شناسامه های افراد آن زمان تاریخ تولدشان دقیق نیست سن پدرم همان است که خودش می گوید .عبدمحمد در طول عمر خود سه بار ازدواج نمودند ازدواج اول او با دختر حاج آزاد للری بوده که ثمره آن سه پسر ویک دختر بوده ازدواج دوم آن با خدابس بوده وازدواج سوم با بی بی جونی للری بود که ازدواج دوم وسوم هیچ ثمره ای نداشته.بعد از این صبحتها آقای ناصر جمشیدی شروع به خواندن ابیاتی که در وصف این موضوع بود نمود وآقای مجید زیلائی هم نی می نواخت عبده محمد هم با شنیدن آهنگ وآواز واسم معشوقه اش خدابس شروع به گریه کردن نمود او هم دیگر نخواند کربلایی حبیب ذلقی از وی سوال کرد که شعرهایی که گفته اند خودساخته ای یا دیگران؟ گفت بعضی ها را خودم گفتم وبعضی را دیگران . خانواده عبده محمد خانواده مهمانواز ومحترمی هستن ما نهار نزدیک بیست نفر مهمان بودیم حدود بیست نفر هم بچه ها ونحوهای عبده محمد بودن که همگی ناهار منزل ستار پسر ارشد عبده محمد بودیم هرچه اصرار کردیم نگذاشت قبل از ناها ر از خانه او برویم . واقعا سنگ تمام گذاشتند . عبده محمد در زمستا ن 1387 جان به جان آفرین تسلیم کرد و در قبرستان فامیلی او در منطقه للر خاکسپاری شد .
  10. واما ابیاتی که از دوران عبده محمد وخدابس بجا مانده وهنوز هم اکثر خوانندگان بختیاری آنها را می خوانند
  11. زللر زیدم بدر انار به مستم للری گپ تا کچیر گشتن بجستم
  12. زللر زیدم بدر ملار به دستم عبده محمد للری برد کوگ مستم
  13. پشتم کوه پیشم کمر دورم تله لال خدابس جون بوت تندی پات وردار پشتم کوه پیشم کمر دورم تفنگچی خدابس جون بوت تندی پات ورچی
  14. عبده محمد للری کارم چه داری تش نهادی گوشه دلم بردیم به خاری
  15. عبده محمدللری کارم چه داری خدابس دامته راه خورزماری
  16. منو اگن عبده محمد شیر حقستون دورگل بهار برم زنکل زمستون
  17. منو اگن عبده محمدکر نشوعلی کور دورگل عاشق برم زنگل برم زور
  18. مال گل چهارده بهو وارگه دم لایه هر کری امشو اوی بوس خدای
  19. مال گل چهارده بهو وارگه دم شوره هر کری امشو نوی وجاقس کوره
  20. اوسرد وتنگ سرد وریک ابلیون عبده محمد وخدابس سی یک اگروین
  21. عبده محمد للری سی چه نمردی چارشنبه بیستیکم خوت گل بردی
  22. چارشنبه بیست یکم خوم گل بردم اردونستم ایمیره نیاس امردم
  23. زنجیر ایلخانینه به شو بریدم صدریال صد نیم ریال سی گل خریدم
  24. ورکشی هفت چو بهو سر تنگ للر بند سیزنه خدابس مند سر زرگر
  25. بردنم قلعه زراس گیرم خیالت ورگشتم چال منار سر مزارت
  26. زللر زیدم بدر کتک دونم لاش اسبید خدابس تشوند بجونم
  27. زللر زیدم بدر کتک دیاره لاش اسبید خدابس سیچه سیاه
  28. امان امان امان امان بس داغ کردسیخم کشی تیا خدابس
  29. زللر زیدم بدر کتک دیاره لاش اسبید خدا بس من اودیاره